قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

113

تاريخ الفي ( فارسى )

پيراهن سطبر پوشيد و جامه‌اش بازداد و از آنجا به شام رفت . و به هرشهرى بهرى از عدل خويش ظاهر مىساخت ، و اگر ميراثى بودى كه ورثه از قسمت آن عاجز بودندى آن را قسمت كردندى « 1 » . و جايى كه ثغور روم بود آنجا لشكر بيشتر نگاهداشت . و به هرشهرى كه رسيدى منادى كردى كه « مبادا كسى تعدّى به ديگرى كند ، و لشكرى هرچه خواهد بخرد اگر زر نداشته باشد از بيت المال بستاند . » و شعبان و رمضان و ذو القعده در سفر شام بود و مردم هرشهر را وصيت كرد و اين خطبه خواند ، و در آن خطبه گفت : « اى مردمان ، خداى تعالى شما را مسلمانى داد و من آمدم و شهر به شهر بگشتم و قواعد مسلمانى شما را آموختم و ثغرها استوار كردم و اميران شما را قرار دادم و ايشان را عدالت فرمودم ، و عطا هركس را دادم . ميراثها قسمت كردم و هرچيز كه از خداى تعالى بر من واجب بود و دانسته بودم ، كردم . اگر چيزى مانده است كه ندانسته‌ام مرا به آن آگاه سازيد . » همه گفتند : يا امير المؤمنين ، احسن اللّه جزاءك من المسلمين . پس ايشان را وداع كرد و همراه آن مردم بود . و بلال بعد از حضرت پيغمبر ، عليه السّلام ، بانگ نماز نزد كسى نمىگفت . عمر گفت : « اى بلال ، مرا آرزوست كه پيش از مرگ يك بار آواز تو بشنوم . بلال گفت : سمعا و طاعة . و چون گفت « اللّه اكبر » همه كس بگريستند و بانگ و غريو از ايشان برخاست . و عمر بخروشيد و از غايت اندوه نزديك بود كه بيهوش شود . عبد اللّه بن عباس و عبد الرحمن عوف هم . پس بلال بانگ نماز را تمام كرد و عمر مردمان را بازگردانيد ، و عمر برفت . و محمّد جرير گويد كه از شام در اوّل ذو القعده بازگشت و از مدينه در ذو القعده به حجّ رفت و در مكّه عمره گزارد و در ذو الحجّه حجّ كرد و مسجد الحرام را آبادان نمود و دور آن خانه‌ها افزوده . و از آن جمله آن است كه چون يزدجرد خبر اهواز شنيد و خبر فارس و آمدن سپاه از بحرين و بازگشتن ايشان ، نامه‌اى نوشت از رى به فارس كه : اين دين را چنين خوار كرديد و كار عرب را سست گرفتيد ، تا بعد از آنكه سواد عراق و مداين و خزاين ما را بستدند ، آهنگ اهواز كردند . و هرمزان را يارى نكرديد ، تا او به بيچارگى صلح كرد و نيمهء اهواز بداد . بعد از آن عرب به فارس آمدند ، به خانهء شما ؛ و سستى كرديد تا بسلامت بازشدند . اكنون با هرمزان متّفق شويد تا او اهواز را نگاهدارد و لشكرى به مدد او فرستيد تا حرب كنند . و نامه‌اى به هرمزان نوشت كه : دل قوى دار كه من شهرك و لشكر فارس را به مدد تو فرستادم . پس عمر آگاه شد كه هرمزان با لشكر متّفق شد و صلح شكست « 2 » . نامه‌اى به ابو موسى نوشت

--> ( 1 ) . ضمير جمع در كردندى به خليفه ، عمر ، بازمىگردد ، به نشانهء احترام . - و . ( 2 ) . در خصوص شكست عهدنامهء صلح بين هرمزان و فرماندهان اسلام - نهاية الأرب ، ج 4 ، ص 208 .